« به نام آن که جان را فکرت آموخت »
در این دنیایی که هر کس کلاه خودش را چسبیده است و به فکر روزمرگیها است که چطور با این دستمزد بخور و نمیر روزگارش را سر کند و صورتش را با سیلی سرخ نگه داشته تا یک جوری حقوقش را به آخر ماه برساند، حرف از امید و امیدواری، مثبتاندیشی و خوشبینی، زندگی با معنا و عشق و آگاهی کمی غریب به نظر میرسد. طرح راهحلهای پیشنهادی برای کاهش آلام و رنجها مثل یک مسکن عمل میکند و آخر میشود بیخیالی و باری به هر جهت زندگی کردن و روزمرگی و روزمردگی و آه و افسوسِ زندگی بر باد رفته…
حالا درست توی این هاگیر و واگیرها قرار است ما بیاییم حرفهایی را بزنیم که شاید بعضی از آنها را قبلاً بارها و بارها شنیدهاید و خواندهاید…
«ادعایی نداریم که حرفهایمان تازه است، ولی نگاهمان به جریان زندگی کمی متفاوت از آن چیزی است که اربابان روانشناسی و جامعهشناسی میگویند…»
اشتباه نکنیم؛ ما نه در تقابل با آنهاییم و نه جدای از آنها که در ادامه گواهی خواهید داد که فراخور بحث و حرفمان از نظرات و دیدگاههای آنها هم برای راهبرد قصه «فهم زندگی» استفاده کردهایم.
اولین قدم را با هم برداریم
صبر کنیم، پیشداوری نکنیم، به خودمان، افکارمان و همتمان اطمینان داشته باشیم و تلاش کنیم یک بخشی از ذهنمان را اختصاص بدهیم به شنیدن و تأمل کردن، به سکوت و آرامش، به خلوت و مراقبه از افکارمان… کاری که این روزها خیلی رونق بازار نیست. در این همهمه و سر و صداها که نمیگذارد صدا به صدا برسد، بر آنیم که با چهل صوت به عنوان برشی از فهم زندگی، فرصتی را فراهم کنیم که یک بار دیگر خویشتنِ خویش را فرا بخوانیم و منصفانه خود را ارزیابی کنیم و آن وقت؛ بازآفرینی.
امیدوارم فراتر از شعار عمل کنیم و آنچه را مییابیم فقط در ذهن خود نپرورانیم که به اندازه خودمان آن را انتشار بدهیم؛ سخاوتمندانه و مشتاقانه.